اولین خوابی که از مامانم بعد از فوتش دیدم ، همون سه چهار روز بعد از رفتنش بود ، بعد از ظهر بود و من توی هال دراز کشیده بودم . نفهمیدم چی شد که خوابم برد. بعد خواب دیدم که مامانم با همون لباسی که روزای آخر می پوشید ( یه پیراهن بلند آبی ) توی اتاق خودشه و درشم بسته ست ، بعد منو صد میکنه که برم تو ، بعد من حس من تو خواب جوری بود که میدونستم مامانم داره ازمون دور میشه ، بعد مامانم دو تا دستاشو گذاشته بود روی شونه های من و با یه حالت استرس و عجله می گفت مریم جان زود باش من زیاد وقت ندارم ، هر چی میخوای بهم بگی بگو ، زود باش ! منم هول شده بودم چون میدونستم الان میره ، فقط گفتم مامان خیلی دوستت دارم خیلی دوستت دارم ، بعد مامانم دستشو گذاشت روی صورتم. بعد همون لحظه همسر جان منو بیدار کرد و در کمال نا باوری بهم گفت این طرف صورتت چقدر شفاف شده و برق میزنه !!! و دققا همون طرفی رو می گفت که مامانم دستش رو گذاشته بود روی صورتم....

دیدین بعضی خوابها جوریه که انگار خواب نیست و واقعیته ، و وقتی بیدار میشین اصلا فک رنمی کنین که خواب بوده ، این خواب اونجوری بود...

-------------------------------

29 اردیبشت پارسال ( 90 ) خواب دیدم که پنجشنبه است و مامانم از اون دنیا اومدکه که با من و خواهرم بریم گردش. توی خواب ما می دونستیم که مامانمون فوت کرده و انگار جوری بود که هر از گاهی میومد و پنجشنبه ها و جمعه ها با هم بودیم. بعد سه تایی با هم رفتیم بیرون و خرید و اینها. بعد مثلا شب شد و رفتیم توی یه باغی که پر از درختایی شبیه نخل بود. مثلا اونجا برای مامانم بود. بعد یه سنگ قبر اونجا بود که برای مامانم بود ما روی اون سنگ یه زیر انداز انداختیم و سه تایی روی اون خوابیدیم. خیل جای قشنگی بود. بعد صبح شد و انگار جوری بود که وقت مامانم تموم شده بود و باید می رفت. با هم رفتیم تا دم خونه تا ما بریم خونه و مامانم هم بره ! بعد من به مامانم گفتم : مامان حالا نمیشه پیش ما بمونی؟ گفت نه نمیشه حتما باید برم الانم دیر شده دیگه وقت ندارم. گفتم حالا اونجا چه جوریه؟ چهره اش رو یه حالتی کرد و گفت خیلی دلم میخواد بگم اما اگه بگم تمام اون فشارهایی که بهم روزای اول اومد رو باید تحمل کنم . گفتم باشه نگو فقط بگو خوبه ؟؟ بعد یه لبخند مخصوص خودش رو زد و سرش رو یه جوری که همشه تکون میداد تکون داد به معنای اینکه عااالیه حرف نداره ! بعد من گفتم آخه ما ک دلمون برای شما تنگ میشه که.. بعد گفت من همیشه میام و شماها رو میبینم ، اما شما حواستون به من نیست و منو نمی بینین ! گفتم راست میگی مامان؟ کی ها میای؟ گفت معمولا پنجشنبه شبهایی که ماه کامله !! ( و اشاره کرد به ماه که توی اسمون بود و کامل بود ) . اینو که گفت من از خواب پریدم... این خواب هم جوری بود که انگار خواب نبود و واقعا انگار داشتم از یپش مامانم میومدم ! یه حس خیلی عجیبی داشتم... یه کم که به خودم مسلط شدم و همه چیزهایی که دیدم یادم اومد ، سریع پا شدم تقدیم رو نگاه کردم ! واااای خدای من... دقیقا پنجشنبه بود و نیمه ماه قمری ! یعنی دقیقا من این خواب رو پنجشنبه ای دیده بودم که ماه کامل بود.................. و بعد از اون خواب من هر پنجشنبه کنار پنجره ماه رو نگاه میکنم و حس میکنم مامانم هم از توی ماه داره منو نگاه میکنه و میخنده.....

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پارسال برای اولین سالگرد درگذشت مامانم ، من یه مقدار پول گذاشته بودم که بدم به خیریه. اما همسر جان پیشنهاد داد که به جای این کار غذای نذری درست کنیم. همین هم شد و اگرچه امکاناتمون کم بود اما یه زرشک پلوی خوشمزه درست کردیم و بین تعداد زیادی از دوستانمون پخش کردیم. بیشتر زحمت این کار رو همسر جان کشید. همون شب من خواب دیدم که مامان و خواهرم اومدن استرالیا پیش ما. بعد ما چهارتایی ( من و همسر و مامان و خواهرم ) با هم رفته بودیم یه پارک . بعد مامانم انگار حالش زیاد خوب نبود و چهره اش حالت همون روزهای آخر که خیلی مریض بود رو داشت. بعد توی پارک یه مسجد مانندی بود. با هم رفتیم توش. اونجا یه شیر آب بود. مامانم خسته شده بود و روی صندلی نشسته بود. بعد اومد که یه مقداری اب بزنه به صورتش تا حالش بهتر شه. همینطور که آب میزد به صورتش یواش یواش چهره اش عوض میشد و جوونتر میشد ! من همینجور که داشتم ان صحنه رو میدیدم داشتم تعجبم میکردم که ه اتفاقی داره میفته ! بعد که مامانم صورتشو شست ، دیگه از اون چهره مریض و بی حال خبری نبود ، صورتش بشاش و شاد و سرحال و و کلی هم جوونتر شده بود. بعد من اصلا زبونم بند اومده بود ، فقط گفتم مامان انگار خیلی بهتر شدی ها.. مامان خندید گفت آره بهترم.. بعد با هم رفتیم یه سوپر مارکت که خرید کنیم. بعد مامانم از اونجا چند تا شیشه عسل خرید... و من باز تعجب کرده بودم که چرا مامانم این همه عسل داره میخره.. عسل خریدیم و اومدیم نشستم تو ماشین که راه بیفتیم. بعد همسر جان رو به مامانم کرد و گفت عسل هاش خوبه منم برم بگیرم ! و اون هم رفت و چند تا شیشه عسل خرید و اومد ! 

وقتی بیدار شدم خیلی خیلی حس خوبی داشتم.. خوندم که عسل توی خواب عالیه... و مطمئن شدم نذری ای که ما برای مامانم خصوصا توی این کشور دادیم ، کاملا بهش رسیده و واقعا خوشحال شده از این کار ما... خصوصا این که بیشتر زحماتش رو همسرم کشیده بود و کاملا مشخص بود که مامانم خیلی از همسرم راضیه و خوشحاله... 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امسال هم دقیقا روزی که با همسر جان صحبت نذری امسال رو کردیم و تقریبا قطعیش کردیم ، همون شبش خواب دیدم که مامانم توی یه مهمونیه خیلی شاده که انگار این مهمونی برای مامانم بود.. مامانم جوون و خوشحال بود و مرتب میرفت پیش مهمونای مختلف مینشست و خوش امد بهشون میگفت.. متاسفانه بقیه این خواب یادم رفته اما یه جورایی معنیش این بود که خیلی خوشحال شده از اینکه ما دوباره میخوایم این کار رو کنیم و اون مهمونی هم فکر میکنم تعبیرش این بود که سالگردش نزدیکه......

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دیشب ( 8 شهریور 91 )  دوباره خواب مامانم رو دیدم که اومده بود و ما داشتیم از اون ور ازش سوال میکردیم. خیلی از چیزها رو جواب نمی داد و می گفت نمیشه که به همه این سوالا جواب بدم !  گفت این همه سوال نداره که خب ما هم داریم مثل شما زندگی میکنیم دیگه ! فقط بدیش اینه که یه کمی از هم دوریم که اون هم بعدا درست میشه ! من ازش پرسیدم مامان من تو ی موسیقی موفق میشم؟ مامانم گفت آره... 

یادمه که توی خواب کلی سوال ازش کردم که جواب هم داد اما  بعد که بیدار شدم ، متاسفانه خیلی از خوابم یادم رفته بود .. خیلی حیف شد.. 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دیشب (جمعه 28 مهر91) شب با یاد مامانم خوابیدم. و همه اش به این فکر میکردم که چرا دیگه خواب مامانم رو نمی بینم.. مگه نمی بینه که انقدر دلم براش تنگ شده... چرا نمیاد دیگه تو خوابم.  توی خواب دیدم که نو خونه نشستم.. یکی در میزنه... میرم در رو باز میکنم میبینم مامانمه !!! خیلی خوشحال و خندون گفت من اومدم ! و اومد تو.. بعد من هم خوشحال شدم هم متعجب ! هی دارم فکر میکنم میگم مگه مامان فوت نکرده بود؟ آخ جون یعنی همه اون اتفاقا خواب بود؟؟ بعد هی خودمو نیشگون میگرفتم که ببینم خواب یا بیدارم ! بعد میدیدم نه انگار بیدارم ! ولی انقدر تقلا کردم تا بالاخره از خواب بیدار شدم و دیدم که نه ، همه اش رویای شیرینی بیش نبود و همه اون تلخی ها حقیقت داشته...... اما صبح که بیدار شدم حالم بهتر بود. انگار واقعا مامان رو دیده بودم.... 


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دو شب پيش ،‌ (‌شب چهارشنبه 18 بهمن 91) موقع خواب ، خيلي ياد مامانم بودم و با فكركردن به مامانم خوابم برد. بعد خواب ديدم كه من و آبجي و مامان رفتيم با هم گردش و بازار و كلي داره بهمون خوش ميگذره. بعد از اونجا رفتيم تو يه خونه اي كه مثلا خونه مامانم بود. يه خونه خيلي قشنگ بود كه يه حياط سبك مدرن خييييلي قشنگ داشت. حياطش با سنگهاي تزئيني خيلي قشنگ فرش شده بود و يك درخت گل خيييلي قشنگ داشت. گلهاي درخت روي زمين ريخته بود و منظره خيليي قشنگي رو درست كرده بود. بعد كنار درخت روي يك سكوي سنگي كه باز هم از اون گلها ريخته بود ، يك ظرف آب بود كه توي اون هم چند تا گل بود. كنار اين ظرف يك شمع روشن بود. انقدر اين منظره زيبا بود كه من به مامانم گفتم وااي مامان بذار من از اينجا عكس بگيرم. يه دفعه نمي دونم از كجا يه دوربين فيلمبرداري همونجا ظاهر شد ، و من دوربين رو برداشتم يه كمي فيلم گرفتم. آبجي و مامانم انگار داشتن كيك درست ميكردن و بابام داشت نمار ميخوند. بعد انگار كه ما ميدونستيم كه قراره مامانم تا چند دققه ديگه فوت كنه ، اما اصلا ناراحت نبوديم. بعد نشستيم و مامانم گفت خب ديگه من بايد برم. بعد يه دفعه يك لبخند زد و همون شكلي موند و صورتش سفيد شد. من و آبجيم ميخنديدم ميگفتيم مامان شبيه مجسمه ها شده. بعد مامان دوباره با همون قيافه شروع كرد به حرف زدن و بلند شد كه بقيه كارها رو كنيم‌، انگار دوباره بيرون ميخواستيم بريم. بعد من داشتم به اين فكر مي كردم كه اگه مامانم فوت كرده پس چرا داره حرف ميزنه و راه ميره... بعد مامانم لباس هاش رو كه يه لباس يك دست سفيد حرير بود رو داشت عوض ميكرد و يك بلوز دامن حرير سفيد داشت ميپوشيد. بعد به من گفت مامان جون بيا جلو بوست كنم. من چند قدم رفتم عقب گفتم مامان من ميترسم آخه مگه شما فوت نكردي؟؟ بعد گفت ،‌ واااا ترس نداره كه . من حالم خيلي خوبه و خيلي خوشحالم ،‌فقط جمعه ها ناراحتم! بعد من گفتم ،‌ شما چون ادم خيلي خوبي بودي هميشه خوشحالي و فقط جمعه ها ناراحتي ...  بعد مامانم خنديد. و گفت كاش لباس سفيد هاي شما هم اينجا بوداااا ....

*****

و حالا من نمي دونم منظور مامانم از اينكه جمعه ها ناراحته چيه... كاش ميدونستم.....


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


این خواب رو نمی دونم چرا زودتر ننوشتم. شبی که در هامبورگ آلمان بودیم و فرداش پرواز داشتیم به سمت ایران  ، خواب مامانمو دیدم... خواب دیدم که مامانم تو خونه ست و کلی خوشحاله که ما داریم بعد از مدتها میریم ایران و یه لباس قشنگ پوشیده و آرایش کرده و خیلی سر و وضع مرتب و شیک ، بعد داره توی آشپزخونه برای ما شامی درست میکنه... 

کل خواب همین بود. اما نکته جالبش این بود که فردا شبش موقعی که رسیدیم ایران ، خواهرم برای شام ، برامون  شامی درست کرده بود..