اینکه آدم از یک ثانیه بعدش خبر نداره ، یک حقیقت انگار نشدنیه... یک حقیقتی که گاهی توی یکنواخت ترین روزها و آروم ترین ساعت ها که فکر میکنی زندگی قراره همین شکلی تا ابد کش بیاد ، یک دفعه مثل پتک میخوره تو سر آدم ! حالا گاهی با اتفاقات ناگهانی خوب و گاهی هم بد... ( که البته من معتقدم اتفاق بد نداریم ، فقط ظاهرش ممکنه برای ما ناراحت کننده باشه اما حتما اون اتفاق بهترین اتفاقی بوده که در اون لحظه باید برای ما میفتاده به دلایل مختلف )

 

نمونه اش همین دیروز که یک بعد از ظهر زیبای دل انگیز بود و صدای خوش پرنده ها میومد و نسیم تابستانه ، و ما داشتیم چای عصرانه میخوردیم و بعدش میخواستیم بریم پیاده روی... که یک دفعه یه صدای گرومب و یک ثانیه بعدش جیغ و گریه شدید ، مثل پتک خورد تو سرمون ! یک لحظه غفلت کردیم و نیکای قشنگم از روی تخت ما افتاده بود روی زمین... زمینی که پارکت چوبیه و هیچی هم کنارش نبود که ضرب ِ افتادش رو بگیره... بچه ام کبود شده بود از گریه... و ما هم شوک زده و نفهمیدیم چطور اون دقایق اولیه گذشت... من انگار داشتم خواب می دیدم... نگرانی زیادمون از این بود که ندیدیم چطور افتاد و فکر اینکه با سر خورده باشه توی پارکت حتی خارج از تصورم بود........ سریع زنگ زدیم اورژانس و خوشبختانه کمتر از 1 دقیقه اومدند.. تو معاینات اولیه که گفتند خدا رو شکر مشکلی نیست و حالش خوبه ، اما گفتند برای اطمینان بیشتر بهتره که بریم بیمارستان. من و نیکا همراه اونها با امبولانس و همسر جان با ماشین خودمون رفتیم بیمارستان. نیکا مثل همیشه حسابی اروم بود و اصلا انگار نه انگار اتفاقی افتاده و با کنجکاوی و دقت و تعجب دم و دستگاه های تو آمبولانس رو نگاه میکرد. و هر از گاهی هم منو نگاه میکرد ببینه بین اون غریبه ها که هی باهاش حرف میزنن و قربون صدقه اش میرن من هم هستم یا نه. توی امبولانس اون خانوم دکتر ها که عاشقش شده بودند و یه عروسک خوشکل هم بهش هدیه دادند. و هی منو اروم میکردند که به خیر گذشته و هیچیش نیست و فقط برای اطمینان بیشتر داریم میریم بیمارستان. خدا رو صد هزار مرتبه شکر توی بیمارستان هم چکش کردند و گفتند که هیچیش نیست میتونید برید خونه ، اما در 24 ساعت آینده اگر استفراغ داشت یا بیحالی بی دلیل و خواب آلودگی بی دلیل داشت حتما برگردید . و با اینکه نیکا فوق العاده حالش خوب بود ، اما من تا 24 ساعت نگذره دلم آروم نمیشد ، که خدا رو شکر الان که دارم اینها رو مینویسم 24 ساعت تموم شده و نیکا جانم سر حال و شادان داره بازی میکنه . هیچ اثری هم روی سرش و دست و پاش نیست و به قول قدیمی ها فرشته ها مراقبش بودند و از تخت به این بلندی طوری افتاده که الحمدا.. هیچیش نشده... فقط همون دقایق اولش حسابی ترسیده بود ... مثل خودمون... از دیروز تا حالا صد هزار برابر بیشتر دوستش دارم و چشم ازش بر نمی دارم....  با اینکه انقدددددر حواسمون هست و مراقبش هستیم نمی دونم چطور این اتفاق افتاد. واقعا با وجود این همه مراقبت گاهی اتفاقی که باید بیفته میفته ، فقط باید از خدا خواست که خودش نگهدار  ِ  این فرشته های کوچولو باشه... 

 

یا مثلا همین پریروز ، دو دقیقه رفتم توی حیاط که دو تا عکس از گلها و درختهای حیاط بندازم. رفتم و چند تا عکس انداختم و کلا شاید 5 دقیقه هم نشد برگشتم. همون دم در که داشتم کفشهامو در میاوردم احساس کردم چقددر دست و پام داره میسوزه و میخاره... دو تا پاهام و دو تا دستهام... هر چی گذشت این خارش شدید تر و بیشتر شد و نفهمیدم مورد عنایت چه حشره ای قرار گرفته بودم که در عرض 2 دقیقه منو به اون روز انداخته بود... نیم ساعت گذشت و دست و پاهام چنان ورمی کرده بود که خدا میدونه... حالا درد شدید هم به خارش اضافه شده بود... از اونجا که قبلا تجربه اینچنینی داشتم ( البته نه به این شدت ) پماد مخصوص داشتم تو خونه ، اونو استفاده کردم ، تا شب پاهام و یکی از دستهام که کمتر نیش خورده بود بهتر شد اما دست چپم به شدددت درد میکرد و باد کرده بود... در حدی که شب با اینکه پانادول خورده بودم اما از درد ساعت 2-3 خوابیدم و صبح هم از شدت درد ساعت 6 بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد.. همسر جان هی میگفت بریم اورژانس ولی میدونستم که اینا کاری نمی کنن  و نهایت همون پماد رو میخوان بدن.. اما خب گفتم اگه بعد از 24 ساعت بهتر نشد و بدتر شد حتما میریم دکتر. که دیگه یک روز کامل درد شدید داشتم اما بعد از اون یواش یواش رو به بهتر شدن گذاشت . یعنی اصلا فکرش رو نمی کردم که یه عکاسی 5 دقیقه ای اونم تو حیاط خونه خودمون ، نه یک جنگل ناشناخته !  منو دو روز به اون حال بندازه . 

 

این اتفاقات یعنی اینکه باید هر لحظه و هر لحظه شکرگزار  داشته هامون و لحظه های شیرین و جادویی سلامتی مون باشیم. باید صبحمون رو با شکرگزاری شروع کنیم ، با شکرگزاری دقیقه به دقیقه روز رو به شب برسونیم و با شکرگزاری از روزی که داشتیم ، سر به بالین بگذاریم... تنها در این صورته که میتونیم مطمئن باشیم هر اتفاقی که افتاده به صلاحمون بوده و باید می افتاده... حتی برای اتفاقاتی که فکر میکنیم بد هستند هم باید شکرگزار باشیم ، چون میتونست خیلی بدتر از اون باشه ! و بگردیم و کنکاش کنیم ببینیم این اتفاق چه درسی برای من داشت؟ چی رو میخواست به من بگه؟  چون اگه درس این اتفاقات رو نگیریم ممکنه بارها و بارها برامون تکرار بشه و رنجی که از بابت اون سختی ها میکشیم بیهوده خواهد بود... 

 

 

پیشنهاد میشود : سایت فیدیبو ، اولین سایت جامع کتاب الکترونیک در ایران ، که کلی کتابهای خوب الکترونیکی استاندارد  داره که با بهای اندکی خیلی راحت میتونین بخرین و توی کامپیوتر ، گوشی و یا ایپدتون مطالعه کنین. خوشبختانه این سایت اپلیکیشن های خیلی خوبی هم برای اندروید و هم برای ای او اس داره. یکی از مشکلات من این بود که خیلی از کتابهایی که میخواستم برای دانلود یا موجود نبود و یا کیفیت خیلی پایینی داشت ، و البته مسائل حقوقیش هم همیشه ته ذهنم بود و همیشه ته دلم عذاب وجدان داشتم بابت دانلود غیر قانونی کتابها . اما این سایت مشکل منو حل کرد و تا حالا چند تا کتاب ازشون خریدم که خیلی خیلی راضی بودم. امیدوارم برای شما هم مفید باشه. 

 

پ.ن : عکسی که گذاشتم یکی از عکسهاییه که به خاطرش به اون روز افتادم ! D: